اینجا همینجاست
اول و آخر کلام نظر بدین ممنون و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاریست مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشهی انگور میاید به دهان مرگ در هنجرهی سرخ-گلو می خواند مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد و همه می دانیم ریه های لذت٬ پر اکسیژن مرگ است بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. ... زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند. هيچکي درد اين دلو هيچوقت نفهميد همه يه جوري بهش خنجر زدن يکي با مهربونيش دروغ مي گفت يکي هم مهربونيشو رو نکرد امروز از همه ديگه دلم گرفت گفتم قيد همه چي رو مي زنم اما حرفام همه از خستگيه مي دونم فردا بشه پشيمونم چه کنم اين دل صاحب مرده من هميشه بهونه اونو داره ميگه قيد هر کي رو خواستي بزن ولي هيچ وقت اونو از دست نده خدايا صبر منم ديگه داره تموم ميشه آخه بسه تا به کي در به دري همه روزا مثل هم شدن ديگه زمان داره ميگذره خيلي سريع اگه اون نياد نمي گم مي ميرم ولي عمر من نداره ثمري اگه اون نياد مي ميره اين دلم عمر من تلف ميشه تو خستگي شب چو ماه آسمان پر راز شاخه ها از شوق می لرزند از شکاف گور ناشناسی مشت می کوبد من به خود آهسته می گویم: نمی دونم چرا اینقدر دلگیرم اینقدر دودلم اینقدر استرس دارم و اینقدر اعصابم بهم ریخته تو که نه کسه خاصی هستی ..نه بودی تو که .... چرا؟ این روزا خودمم نمی دونم چم شده.... فقط می دونم اینقدر خسته ام که حوصله خودمم ندارم..هرچقدر هم که با خودم کلنجار میرم فایده ای نداره... من دلم می خواد با تو باشم...حتی بی تو.... ... بذار قسمت کنیم تنهاییمون رو میون سفره ی شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن ..... ماه نميدونست چه جوري به تابه از روي دست تو ديد و بلد شد خورشيد كه ديد نوري ازش نمي خاي رفت بالاي قله و با تو بد شد .................................... دريا كه ديد موج موهات از اون نيست غرشي كرد و ته دل حسود شد آسمون از غم كه تو رو زميني تا هميشه رنگ چشاش كبود شد .................................... گل كه دونست خزون واسه تو هيچه رنگش پريد و تو يه لحظه پژمرد درختي كه تو از پيشش رد شدي انقده برگاش رو زمين ريخت كه مرد .................................... نسيم كه ديد مثل تو مهربون نيست عاشقي رو گذاش كنار و باد شد تو دنيا هيچ كس مث تو نمي شد پس كم كمك آدم بد زياد شد .................................... برفا ديدن هر چقدم ريز باشن از شرم رنگ چش تو آب ميشن يلدا ترين شباي سالم آسون با يه اشاره نگات خواب ميشن .................................... شب نتونست مثل تو روشن باشه خشم و غضب كرد و يهو سيا شد روزم پيش چشاي تو كم آورد قايم شد و روشني كيميا شد .................................... فرشته ها وقتي تو رو شنيدن پشت نقاب چهر قايم شدن بعضياشون راه زمين گرفتن ترسيدنو يواشي آدم شدن .................................... زمين فقط اين وسطا يه جوري به اين كه تو زير پاشي مي نازه طفلكي مثل من داره تو روياش با تو يه قصر آرزو مي سازه .................................... خلاصه زيبا همه چي بهم ريخت با يه كم از اسم تو اسم زيبا يقين دارم نزديكه اون روزي كه با كشف تو بهم مي ريزه دنيا .................................... با اسم تو عجيب ديوونه مي شم به قبله چشماي نازت قسم به دنبال اسمت انقدر مي دوام يه روز ولي به ته خط مي رسم .................................... يه عصر پاييزي سرد و دلگير كه همه جا سفيده قدر برفه فقط چهار تا نقطه چين مي ذرم چون اسم ناز تو چهار تا حرفه.... می گریزم ز خدا آن خدایی که مرا هیچ نداد اگر عاشق نیستی پس که هستی؟؟ لااقل عاشق خودت باش خیلی زیبا بود. زیباییش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آن قدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آیینه زندگی بود.سرشار از صداقت و یکرنگی. احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد. احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند. روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.فقط کافی بود لبخند بزند. اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوه ها را هم جابه جا کند.در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود.همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غصه هایم را فراموش می کردم.در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از آن بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم. آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیانش باشد.روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود. و این فرشته زمینی تمام وجودم را از عشق لبریز کرد و از آن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم بر لبانم فتبارک الله احسن الخالقی جاری می شود. به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم. آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنـــــم با چشم هایش به من سلام می کند. دوستت دارم ای فرشته زمینی راستی این بوی عطر کیست در پیراهنم؟ بوی یک معشوق نامرئی ست در پیراهنم نای وی، آوای نی، در من هوای هو و هی باز بزم رقص عرفانی ست در پیراهنم آسمان در آسمان جاری ست در رگهای من این مسیر کهکشانی چیست در پیراهنم؟ دعوتم امشب به هم آغوشی یک اتفاق گوش کن انگار مهمانی ست در پیراهنم تازه باورکرده ام درد من ازاین بودن است نسل های مرگ انسانی ست در پیراهنم بوی گل، بوی طراوت، بوی خاک نم زده باز امشب بوی عطر کیست در پیراهنم؟ پاییز ای الهه رویاها دوست گرامی لطفا نظر خود را در مورد این داستان کوتاه بگید ممنون
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشیند بر درخت خشک پندارم
در رگ خاموششان آهسته می جوشد
خون یادی دور
زندگی سر می شکد چون لاله ای وحشی
از زمین دست نسیمی سرد
برگ های خشک را با خشم می روبد
آه … بر دیوار سخت سینه ام گویی
« باز کن در … اوست
باز کن در … اوست »
باز هم رؤیا
آن هم اینسان تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد
« باز کن در … اوست
باز کن در … اوست »
دامن از آن سرزمین دور برچیده
ناشکیبا دشت ها را نوردیده
روزها در آتش خورشید رقصیده
نیمه شب ها چون گلی خاموش
در سکوت ساحل مهتاب روییده
« باز کن در … اوست»
آسمان ها را به دنبال تو گردیده
در ره خود خسته و بی تاب
یاسمن ها را به بوی عشق بوییده
بال های خسته اش را در تلاشی گرم
هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
« باز کن در … اوست
باز کن در … اوست»
اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من
لیک من با خشم می گویم:
باز هم رؤیا
آن هم اینسان تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد
« باز کن در … اوست
باز کن در … اوست »
دامن از آن سرزمین دور برچیده
ناشکیبا دشت ها را نوردیده
روزها در آتش خورشید رقصیده
نیمه شب ها چون گلی خاموش
در سکوت ساحل مهتاب روییده
« باز کن در … اوست »
آسمان ها را به دنبال تو گردیده
در ره خود خسته و بی تاب
یاسمن ها را به بوی عشق بوییده
بال های خسته اش را در تلاشی گرم
هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
« باز کن در … اوست
باز کن در … اوست »
اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من
لیک من با خشم می گویم
باز هم رویا
آن هم اینسان تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را بر هم
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و
شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم
پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از
افسانه هاي نام و ننگ
آن خدایی که مرا اینگونه گذاشت
آن خدایی که مرا اینگونه گذشت
زین همه هیچ خنده ام می گیرد
آه خوب می دانم خنده ام
خنده ی بیزاری هست
خنده ام خنده ی غمبار غم است
خنده ای از سر شوق نیست همین
من دلم می گیرد
من دلم می خواهد
که خدایم غم داشت
من دلم می خواهد
که خدایم سخنی می گفت مرا
من دلم می خواهد
که خدایم غصه ای داشت بزرگ
مثل من بود!همین
من سراپا از تو پر شدم
بر برگهای تو روییدم
بر بادهای تو وزیدم
در امتداد آسمان ابری تو
تازه شدم
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.